Blog . Profile . Archive . Email . Design by .


کدامين سو

 

دارم کش می آیم این روزها....مغزم ...روحم...انگار دو دستم را به یک طرف بسته باشند و هی بکشند ...ملغمه ای ازاحساس های لعنتی اعصاب خرد کن ....ملغمه ای از فکرهای بی در و پیکر  که ذهن آدم را سنگین می کنند ...می خورند آدم را از درون....این روزها بدجوری دارم کش می آیم...بدجوری بین این دو مرز لعنتی مانده ام ...بین بدیهی ترین معنی ها ...بدیهی ترین و در عین حال سخت ترین معنی ها ...کوچکترینشان هم آنقدر پیچ در پیچ می شوند که می مانم در تعریفشان...

شاید این عکس که این بالا گذاشته ام ، هیچ ربطی به این نوشته ها نداشته باشد...چندان مهم نیست ....اما نگاه من به آن گوشه کوچک از موج ها می رود که تو در تو ی هم پیچیده اند و غوغای بی دروپیکری دارند در میان این همه آرامش آب....

صدای دریا می پیچد در گوشم و سعی می کنم مغزم را خالی کنم .خنده دار است ...نور آفتاب ...صدای دریا ...آرامش آب ...انگار هیچند در مقابل آن گوشه سمت چپ که موج ها در هم پیچیده اند ...

عادت دارم به اینطور دیدن ...دوست دارم حتی این عادتم را هم ...بی هیچ میلی از تغییر...

فقط دلم می خواهد اینطور همه چیز رک و بی پرده ...انقدر صریح ، تمام باورهای نداشته ام را به هم نریزد ...فقط دلم می خواهد انقدر مغزم ...روحم ...کش نیاید ...انقدر سنگین و سخت ..........

خیلی این عکس کوچیکه تو قالب وبلاگ ..بزرگش اینجاست .

نوشته شده در شنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ توسط زهره نظرات () |

آدمی مانده و آیا و محال..
بیکرانه است دریا
کوچیکه قایق من
های ... آهای
تو کجایی نازی
عشق بی عاشق من
سردمه
مثل یک قایق یخ کرده روی دریاچه یخ ‚ یخ کردم
عین آغاز زمین
زمین ؟

                                            حسین پناهی

پی نوشت: این عکس هم جزئی از همون مردم نوشت هاست.عکس را در پنج شنبه بازار شهر میناب گرفتم.دختر کوچولویی که افتاده بود زمین و خودش به تنهایی داشت بلند می شد.چیزی که تو این عکس دیوونه م می کنه ، اون سنجاق قفلی کوچیکی که به لباسش وصله.

نوشته شده در چهارشنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ٧:٠٧ ‎ب.ظ توسط زهره نظرات () |


Design By : Night Skin